دخمل مامان

تقدیم به ثمره ی عشقم مهیلا

13ماهگی دخملی و اومدنمون به تبریز

سلام دخترم .نباتم عسلم .وجودم اول از همه 13ماهگیت مبارررک ببخشین خیلی خیلی دیرررررررررشد آخه اومدددددیم تبریز و کلی اتفااااقات که وقت نکردم بیام آپ کنم تووووووووووو هم که خیلی  وروجک و شلوغ شدی بزار اول ازهمه یه چیزی برات بگم دخملم الان ماه رمضونه یعنی 17 رمضون من به خاطر راه نرفتن تو نذر کرده بودم تا میلاد امام حسن تو راه بری درست شب نیمه ی رمضان و ولادت امام حسن خودت به تنهایی ایستادی و یه قدم رفتی درسته الان هم فعلا راه نمیری ولی کلا خودت وایمیستی و دو سه قدم میایی اولین استارت راه رفتنت مباااارک نفسم الان بریم  درمورد اتفاقاتمون حرف بزنیم درست سه روز مونده به ماه رمضووون اومدیم تبریز اگه خدا بخ...
14 تير 1394

اولین سالگرد میلادت مبارک مهیلا

سلام نفسمم خانومم روحم تولدت مبارک دیگه این بار ننوشتم ماهگردت مبارک نوشتم تولدت مبارک تولدت و با یه روز تاخیر در 25اردیبهشت1394 مصادف با شب مبعث پیامبر برگزار کردیم چون 24اردیبهشت شهادت امام موسی کاظم<ع>بود به دلم اومد برات جشن بگیرم مامان جون و باباجون روز یکشنبه اومدن و عمه توران هم چهارشنبه با قطار از تهران تشریف آوردن و مامانی اینا هم چهارشنبه 1بامداد رسیدن و جمعه هم عمه المیرا با احسان اومدن وچون تولدت روز جمعه بود صبح جمعه ناهار کردیم و کلی چیز درست کرده بودم پیش غذا دسر و ... صبح هم با مامان جون خونمون و تزیین کردیم بعداز خوردن ناهار و یکم استراحت و تماشا کردن باباها و دایی به فوتبال تراختور بعد از تماشای فوتب...
30 ارديبهشت 1394

روزی که مادر شدم

1سال پیش در چنین روزی دنیا صدای گریه ی کودکی را شنید کودکی زیبا  و آرام تولدت بهانه ای شد تا این فصل را و این روز را بیشتر دوست داشته باشم93/02/24ساعت 8:45دقیقه در بیمارستان شمس تبریز از همان بدو تولد انگشت شصت را میمکید وصدای ملچ وملوچش در اتاق انعکاس می یافت وقتی پزشک قد و وزنش را اندازه گرفت نوزادی با قد50و وزن3850گرم. شد گل سرسبد من تمام وجودم عشقم.عمرم ونفسم   دخترم چه روزاهایی پشت سر گذاشتیم از شیر نخوردنت تا مریضی و ...... اولین به شکم افتادنت اولین سینه خیز رفتنت اولین دندان در آوردنت اولین چهار دست و پارفتنت اولین زیارت اولین مسافرتت اولین تنهایی واولین های فراوان وای دخترم باورم...
30 ارديبهشت 1394

روز پدر سفرمون به همدان

سلام.......عسلم....جیگرم.امیدم خوبی مامانی دخترم الان این و برات مینویسم تو بعد از غرزدن خوابیدی و دلمم پره.....چند روز اینجوری شدم دلم میخواد گریه کنم همش فک میکنم یه اتفاقی میخواد واست بیفته زود زود تبت و میگیرم فک میکنم تو هم از این کار من خسته شدی هردفعه یه چیزی میفته به سرم و همش تو مغزم بهش فک میکنم این بار هم راه رفتنته اصلا علاقه ای به راه رفتن نداری..وقتی دوستای هم سن و سالت راه میرن دلم هری میریزه میگن چرا این راه نمیره ....ازهمه پرسیدم یکیشون میگه قبل تول بعضی ها هم میگن بعد تولد نی نی هاشون راه افتاده ....تو نت هم سرچ کردم نوشته بودتا 14ماهگی طبیعیه ولی نمیدونم چرا این استرس دست از سرم برنمیداره دخترم چند روزه خیلی تنهایی به هم غ...
16 ارديبهشت 1394

11 ماهگی مهیلا و روز مادرررر

سلام عشق من ,همدم تنهایی من, دخترم ببخش که دیر اومدم واسه نوشتن سایتت ماشالله انقدر بلاچه شدی که نگوووووو اصلا یه جا بند نیستی خوب بگذریم........ اول از همه 11ماهگیت مبارک فرشته نازم وای مهیلا اصلا باورم نمیشه این ماه هم تموم شد, و ماه دیگه انشالله تولدته چه زود تموم شد دلم واسه این ماه ها تنگ میشه فسقلی من انگار همین دیروز بود منتظر اومدنت بودیم و بابا کارش شده بود قم تبریز یادش بخیر...... دخترم تو این ماه کلی مناسبت ها وجود داشت که اولی روز مادر بود این اولین سالی بود که طعم مادر شدن و تجربه میکردم که خیلی خیلی حس خوبیه و اینکه در کنارتو دخمل نازم و بابا محمدرضا به مناسبت این روز شب ولادت بابا مارو برد کافی شاپ و از اونجا رفتیم ب...
31 فروردين 1394

اولین نوروز مهیلا گلی

سلام عسلکم سلام وجودم خانمم عشقم الهی فدات بشم من خوشحالم که این سال یعنی سال 1394اولین بهار باستانیتو کنار ما بودی سفره ی هفت سینی که با تمام وجود برات درست کردم ودر کنار آن کلی عکس انداختیم البته سفره ی هفت سینی که تو نظرم بود نشد به خاطره ی مریضی تو روز اول عید فکرم مشغول شد ولی به هرحال قشنگ شد روز اول عید که خونه ی مامانی بودیم رفتیم خونه ی مامان جون و بعد از دیدن اونا کلی جا رفتیم خونه ی خاله ها دایی ها عمه و.... روز7فروردین هم با دوست بابا عموهادی باهم رفتیم ائل گلی عموهادی عاشق توست ولی تو همش تو بغلش گریه میکردی که آخراش باهم رفیق شده بودین که باید از هم جدا میشدیم تو ائل گلی بستنی خوردیم که عموهادی خرید...
17 فروردين 1394

10ماهگی مهیلا وآخرین پست در93

سلام نفس مامان وبابا خوبی خوشگل من دخترم این چند وقت نمیتونستم و بیام وبلاگت وآپ کنم که بلاخره اومدم اول از همه 10 ماهگیت مبارک  خوشگلم و هم چنین اولین چهارشنبه سوریت تو این مدت کلی اتفاقات افتاده که یکیش همین چهارشنبه سوریته که با دو روز تاخیر با ماهگردت خونه ی مامانی گرفتیم دخترم خوشحالم این سال تو در کنار ما بودی الان تقریبا یه هفتست تبریزیم که فردای اومدن به تبریز رفتیم تولد ثنا جون که تو دختر شیطون نذاشتی من راحت بشینم همش گریه کردی و به من چسبیدی و نفهمیدم تولد از کجا اومد از کجا رفت عسلم کمتر ازنیم ساعت  به تحویل سال 1394 مونده که ساعت2 و 15 و تو اولین عید زندگیت و تجربه میکنی برات سفره ی هفت سین درست کردم ک...
1 فروردين 1394

9 ماهگی فرشتم و روز عشق

سلام نفس مامان وجودم ببخش اینبار خیلی دیر آپ کردم کلی تو این مدت مهمون و مسافرتمون و... اول از همه 9 ماهگیت مبارک چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود منتظر بودم تا 9ماه بگذره تا تو قدم های خوشگلتو بذاری زمین خدایا شکرت به خاطر این نعمت زیبات ما نهمین ماهگردتو با یه یک روز تاخیر برگزار کردیم تا باروز عشق باهم باشه اولین روز عشقت کنار ما مبارک الهی فدات شم من خووووووب............. حالا از مهمونا دو هفته پیش مامان جون و باباجون به مدت 5روز مهمان ما بودن بعداز رفتن اونا دو سه روز بعد مامانی اینا با خاله رقیه و پسرخاله محمدرضا اومدن خونمون کلی خوووش گذروندیم بعداز رفتن اونا هم به مدت 3شب رفتیم مسافرت به کیش که عکساش زیادن تو پست بعد...
2 اسفند 1393

8 ماهگیت مبارک عسلم

سلام عزیزم سلام مرواریدم دخترم ببخش این چند روز دیر اومدم سرم بدجور سرگرمه توئه اول از همه ۸ ماهگیت مبارک انشالله همیشه سالم و سلامت باشی دخترم با لطف خدا این ماه رو هم به پایان رسوندیم و وارد ماه ۹ از زندگی شیرینت شدی خدا روشکر تواین مدت کلی پیشرفت داشتی اول از همه کلمه ی ماما بابا رو یاد گرفتی و همش تکرار میکنی مخصوصا وقتی عصبانی میشی در بعضی از کلماتت کلمه ی عمه و اسم دایی امین نیز شنیده میشه فعلا نمیتونی چار دست وپا بری ولی تو این دو سه روزه یاد گرفتی روی زانوهات بمونی وخودتو تاب بدی وای وقتی میخوای به جلو حرکت کنی میفتی الهی مامان فدات بشه از این ماه کلی چیز به برنامه ی غذایت اضافه شده امیدوارم بخوری و یکم جون بگیری ...
30 دی 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخمل مامان می باشد